22
نوشته شده توسط راقم در ساعت 22:52
اگر راه دوری رفتم

مرا ببخش

کوچه ها

همیشه بن بستند


ابرها
نوشته شده توسط راقم در ساعت 13:0
وقتی که به جائی می رسی

که جائی نیست

ابرها

با تو حرف می زنند

از نشستن خواستن

با رفتن ماندن

تا خواندن راندن

دوست داری اما می ترسی بسیار

با حرف ابرها

نشان انگشتت را

نمی توانی بدانی


ماه سیاه
نوشته شده توسط راقم در ساعت 0:10
 

زنگ تلفن

زنگ تلفن

تنها صدای مانده در دفتر

صدائی که شنیده نخواهد شد

درد دلی که نوشته نخواهد شد

در این ماه سیاه

 در این ماه بدبخت

این ماه ذلیل

ای افسوس روزهای روشن

 


14
نوشته شده توسط راقم در ساعت 12:46
دریا

صخره های ناشناس را می شناسد

و جنگل

  چشمان منتظر زنی را

که آب و خاک مرز بودن نیست



23
نوشته شده توسط راقم در ساعت 11:10
مرد پیاده

آخرین کاشی ها را شمرد

او دیگر

آنسوی سایه هاست


کولگه سیز شاعیر
نوشته شده توسط راقم در ساعت 12:30
 

اینانماز دیلییمه

گوز تیکه ن

ایاقلار

 

سحر اولمادان

یالواریر

گئده جاقام

گئتیره جاقام

آپاراجاقام

 

کیمی لری

ائشیده جاق

ایاق توتوب

باخاجاقام

اللرینه


گزاره ها
نوشته شده توسط راقم در ساعت 12:18
فریاد فردا را

-گوش شیطان کر-

زیر آب

سبز خواهد بود


14
نوشته شده توسط راقم در ساعت 12:30
کبوتران

         از دور سرت کوچیدند

تو بی گندم

        شاعر بی شعر را مانی


این مرگ و زندگی
نوشته شده توسط راقم در ساعت 14:58
شعری از حسین آرزو


در سایت ادبی

                      

                          سیولیشه


2 عمل اصلی
نوشته شده توسط راقم در ساعت 13:38

دوست داشتم که دوستم داشته باشی

عاشقت شدم که عاشقم باشی

ولی تو در سر بالائی کوه

تنهایم گذاشتی

سرد بود

و من سردم بود

دست در جیب کسی نکرده بودم

و جیبی نداشتم

یک یک عطرهای سرگردان

از جلوی بختم رد می شدند

من دختری را بلی نگفتم

از سرازیری کوه

سنگ و سگ بود که به پیشوازم آمد

به پشت سرم

به فردام

چون به خوشبختیم

چشم نداشتم

من خواب باد را می دیدم

تمام دوست داشتنم بر باد رفت

من کوه را دیده بودم

من کوه را خوانده بودم

من کور خوانده بودم


حسین آرزو


تهران 1376 درکه




 
 

theme

mrwp