وقتی که به جائی می رسی

که جائی نیست

ابرها

با تو حرف می زنند

از نشستن خواستن

با رفتن ماندن

تا خواندن راندن

دوست داری اما می ترسی بسیار

با حرف ابرها

نشان انگشتت را

نمی توانی بدانی


 

زنگ تلفن

زنگ تلفن

تنها صدای مانده در دفتر

صدائی که شنیده نخواهد شد

درد دلی که نوشته نخواهد شد

در این ماه سیاه

 در این ماه بدبخت

این ماه ذلیل

ای افسوس روزهای روشن

 


دریا

صخره های ناشناس را می شناسد

و جنگل

  چشمان منتظر زنی را

که آب و خاک مرز بودن نیست



مرد پیاده

آخرین کاشی ها را شمرد

او دیگر

آنسوی سایه هاست


 

اینانماز دیلییمه

گوز تیکه ن

ایاقلار

 

سحر اولمادان

یالواریر

گئده جاقام

گئتیره جاقام

آپاراجاقام

 

کیمی لری

ائشیده جاق

ایاق توتوب

باخاجاقام

اللرینه


فریاد فردا را

-گوش شیطان کر-

زیر آب

سبز خواهد بود


کبوتران

         از دور سرت کوچیدند

تو بی گندم

        شاعر بی شعر را مانی


شعری از حسین آرزو


در سایت ادبی

                      

                          سیولیشه


دوست داشتم که دوستم داشته باشی

عاشقت شدم که عاشقم باشی

ولی تو در سر بالائی کوه

تنهایم گذاشتی

سرد بود

و من سردم بود

دست در جیب کسی نکرده بودم

و جیبی نداشتم

یک یک عطرهای سرگردان

از جلوی بختم رد می شدند

من دختری را بلی نگفتم

از سرازیری کوه

سنگ و سگ بود که به پیشوازم آمد

به پشت سرم

به فردام

چون به خوشبختیم

چشم نداشتم

من خواب باد را می دیدم

تمام دوست داشتنم بر باد رفت

من کوه را دیده بودم

من کوه را خوانده بودم

من کور خوانده بودم


حسین آرزو


تهران 1376 درکه



توهم ابرها را دوست داشتن می خواهی

اما

شبیه کتاب ها و آدمهایت

تو می ترسی از ابرها

صورتت را که پنهان و پیدا کنی اما

آنها نشانت می دهند و

ندادنی است


حسین آرزو
ABOUT

حسین آرزو از دوستان قدیمی بنده است که از سال 1370 از طریق نشریه مهد آزادی که در آن زمان مسئول صفحه ادبی آن بود با ایشان آشنا شدم.ایشان در حال حاضر جلای وطن کرده اند و در آمریکا روزگار می گذراند.اخیرا مجموعه ای از اشعار خود را برایم از طریق استاد رضا همراز فرستاده اند که دو شعر از آنها را زیب وبلاگم می کنم.در نظر دارم وبلاگی به نام ایشان و اشعاری که فرستاده اند دایر کنم.
CATEGORIES
TAGS
OTHER