3
با چشم پاک می کنی خود را
گذشته های بی خود را
و رنگ
تمامی رنگ می شود
و دیگر نمی خندی.
اگر کسی که پیوسته از برگ می گوید
اگر می دود کسی چون باد
یا از یک روزن-دریچه ای
شوق را می بیند
جومانه را می بیند
و دیگر حتی نمی توانی گریه کنی
اگر مرده ای به راه می افتد
یل بیماری در جستجوی داروی مرگ،
آه می کشد
حتی دیگر نمی توانی
اگر آخرین نفسهای هرکسی که می خواهد باشد
ایستاده بین " گریه خنده"
آغاز سردی را عید می گیری
بی آنکه حتی بهاری را منتظر باشی
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 12:32 توسط راقم
|
حسین آرزو از دوستان قدیمی بنده است که از سال 1370 از طریق نشریه مهد آزادی که در آن زمان مسئول صفحه ادبی آن بود با ایشان آشنا شدم.ایشان در حال حاضر جلای وطن کرده اند و در آمریکا روزگار می گذراند.اخیرا مجموعه ای از اشعار خود را برایم از طریق استاد رضا همراز فرستاده اند که دو شعر از آنها را زیب وبلاگم می کنم.در نظر دارم وبلاگی به نام ایشان و اشعاری که فرستاده اند دایر کنم.