ابرها

وقتی که به جائی می رسی

که جائی نیست

ابرها

با تو حرف می زنند

از نشستن خواستن

با رفتن ماندن

تا خواندن راندن

دوست داری اما می ترسی بسیار

با حرف ابرها

نشان انگشتت را

نمی توانی بدانی

ماه سیاه

 

زنگ تلفن

زنگ تلفن

تنها صدای مانده در دفتر

صدائی که شنیده نخواهد شد

درد دلی که نوشته نخواهد شد

در این ماه سیاه

 در این ماه بدبخت

این ماه ذلیل

ای افسوس روزهای روشن