وقتی که به جائی می رسی

که جائی نیست

ابرها

با تو حرف می زنند

از نشستن خواستن

با رفتن ماندن

تا خواندن راندن

دوست داری اما می ترسی بسیار

با حرف ابرها

نشان انگشتت را

نمی توانی بدانی