به امیر خان مرشد
با چشم پاک می کنی
خود را
گذشته های بی خود را
و رنگ
تمامی رنگ می شود
و دیگر نمی خندی
اگر کسی پیوسته از برگ می گوید
اگر کسی می دهد
اگر کسی در باد
و یا از روزن
شوق و جوانه را می بیند
حتی گریه هم نمی توانی بکنی
اگرمرده ای براه می افتد
یا بیماری
در جستجوی داروی مرگ آه می کشد
حتی دگر نمی توانی
اگر
آخرین نفسهای آدمی هم که باید باشد
ایستاده ای میان گریه خنده
آغاز سردی را عید می گیری
بی که بهاری را منتظر باشی
+ نوشته شده در شنبه دهم دی ۱۳۹۰ ساعت 13:29 توسط راقم
|
حسین آرزو از دوستان قدیمی بنده است که از سال 1370 از طریق نشریه مهد آزادی که در آن زمان مسئول صفحه ادبی آن بود با ایشان آشنا شدم.ایشان در حال حاضر جلای وطن کرده اند و در آمریکا روزگار می گذراند.اخیرا مجموعه ای از اشعار خود را برایم از طریق استاد رضا همراز فرستاده اند که دو شعر از آنها را زیب وبلاگم می کنم.در نظر دارم وبلاگی به نام ایشان و اشعاری که فرستاده اند دایر کنم.