با چشم پاک می کنی

خود را

گذشته های بی خود را

و رنگ

تمامی رنگ می شود

و دیگر نمی خندی

اگر کسی پیوسته از برگ می گوید

اگر کسی می دهد

اگر کسی در باد

و یا از روزن

شوق و جوانه را می بیند

حتی گریه هم نمی توانی بکنی

اگرمرده ای براه می افتد

یا بیماری

در جستجوی داروی مرگ آه می کشد

حتی دگر نمی توانی

اگر

آخرین نفسهای آدمی هم که باید باشد

ایستاده ای میان گریه خنده

آغاز سردی را عید می گیری

بی که بهاری را منتظر باشی